اندک جایی برای زیستن*...
تو
از در درآمدی
و من
به هیئت آغوش تو...
و جهان شد
همان فاصله ی میان دست های تو
و تن من
همان کم
همان گذرا
باران، تن من بود
که شرمم را می لرزید
آفتاب، چشم تو بود
که مهر را می خندید.
خشک باشد
یا غبارآلود
جهانم را به من برگردان
*شاملو
مترسک
پناه میآورم به دستان مهربان ات
نفس نفس زنان
که از تو
چرا بترسم؟
وقتی آغوش همیشهات
باز باز است
برای پرندهی آوارهای
که منم
426
تو را
کلمه کلمه
بر تو مینویسم
که جدام از زندگی
و در آغوش زندگی
مرا
نوت به نوت
بر من مینوازی
که نیستی اینجا
و جاریای در هستیام
تو را
و مرا
میخوانند و میشنوند
روزی
جایی
در اردیبهشت ِ سالی
هذیان
آن سوی این همه فاصله
و دیوار
بعد از همه خیابانهایی که قدم نزدیم
و ماند تا روزی که شاید بالاخره
پشت خط به خط
تلفنهایی که نزدم و
جواب ندادی و
ماند حرفهایی که باید
میگفتیم و میشنیدند
مبادا
حرفی از زندان دستهای تو
و کبودی لبهای من
ستونهای این شهر همیشه مدعی را
بلرزاند
اما...
تو میلرزی از بیماری
و بستر من
اینجا
بوی تب گرفته
225
مرا
همراه گیس های بریده ام
همه نامه هایی که برایت نوشتم
و هرگز نخواندی
مرا
با چشم هایی منتظر
و دست هایی
که هنوز از گرمای تو گرم اند
با تن ِ داغ بامدادم
همراه همه دفترهایی که ننوشتم
زیر خروار خروار غم
دفن کن
بگذار
اینجا
عاشقانه ترین گور دسته جمعی جهان باشد
کویر
سفر بیا با من
اگه نه مهتاب
با جادههای کبود رگهام
سفر بیا با من...
به کویر قلبی
که چشمبهراه نگاهت انگار
اینجا
نه صدای هولناک باد
و نه غم ساز
که ثانیه ثانیه
مرگ قدم برمیدارد انگار با من
صبور و باوقار
از میان سیمها و چسبها
سمج
به چسباندن من
به زندگی
سفر بیا با من
عجیب صحرای قلبم
با تو آرام است
نه توفان ویرانگری
نه ترس از راهزن...
شبیست
که ستارههایش
- دستهای تو -
دست یافتنی
398
تو خستهتری یا من؟
از کوبیدن همیشهی تن
به دیوارهای اجبار
و اجاره
من خستهترم یا تو؟
افسرده
از نگاههای مسموم جاری
در زیباترین خیابان بیرحم شهر
مائیم
خسته و افسرده
کشان کشان
به سوی نمیدانم
روان
...
تو
خواب ِ بیداری ِ منی
جهانی پر از واقعیت رؤیایی
که سرشار می شوم
از هر چه خنده های ناگهان
بغض های بی بهانه
خستگی های شاد
تو
رؤیای روزهای منی
که چشم باز می کنم
اینجایی و
هوای خالی ِ نفس هام را
پُر
در آغوشم بگیر
چنان سخت
که بار ِ اولین است
و واپسین
به باور برسانم
که بیدارم و
هستی
← صفحه بعد
نظرات ()
